|
ماهی سیاه کوچک | ||
|
تپل بیقرار بود، هیجان داشت ولی انکار میکرد... من اما تا زمانی که قیافۀ اخمالود دکتر رو ندیده بودم بیخیال بودم...تاریخ بارداری رو پرسید، شروع به بررسی شکم برآمدۀ من با ژل چندشش کرد..قیافهش هیچی غیر اخم نشان نمیداد! گفت چرا اینقدر عجله دارین؟ حالا مگه فرقی هم میکنه؟ هر دو گفتیم نه! پس برای چی اینقدر زود آمدید؟ من به دروغ گفتم: برای سیسمونی! دکتر سه خط موازی دیده بود... سه خط موازی یعنی دختر! البته تا چند هفتۀ دیگه یه بار هم سونو تشریف ببرید تا بزرگ و واضح دیده بشه...یاشار بیقرار پرسید: یعنی ممکنه پسر باشه؟ ؟ دکتر باز با اخمش جوابمون رو داد: 99 درصد دختره... یاشارم از همون اول میخندید تا شک و شبهای توی دل من نباشه...او میخندید ، وقتی ازش پرسیدم چهحسی داره گفت: اگه مثل مادرش باشه که من خیلی خوشبختم!...من هم خوشحالم ماهی کوچک دیگهای توی دلم دارم! من به داشتن تو میبالم و خوشحال خوشحالم از جنس زیبا و لطیف تو... [ دوشنبه 1 خرداد 1391 ] [ 10:29 ب.ظ ] [ ماهی سیاه کوچک ]
هر وقت خوشحالی او خوشحال است...ناراحت که باشی از تو بیشتر ناراحت میشود! تنها کسی ست که همیشه به فکر توست... تنها کسی ست که وقتی حوصله او را نداشته باشی و بداخلاقی کنی منتظر معذرت خواهی تو نمیشود... بداخلاقی میکند ولی هیچ وقت آزار دهنده نیست.. حکم میدهد ولی هیچوقت مطلق نیست... تنها کسی که هر کجا باشی در هر مقامی هم باشی هر چه قدر هم سنت زیاد باشد باز فرزند کوچک و خطاکارش هستی... تنها کسی که تو را بهترین می داند، حتی بدترین شیطنت های دوران کودکیت را با آب و تاب برای همه تعریف خواهد کرد... او تنهاترین عاشق دنیاست.... او مادر است... او با همه متفاوت است.... او از جنسی دیگر است... موجودی نیمه آسمانی و نیمه زمینی است... پ.ن: مادر عزیزم...وقتی نیستی تازه میفهم عظمت بودنت را..
[ شنبه 23 اردیبهشت 1391 ] [ 11:15 ق.ظ ] [ ماهی سیاه کوچک ]
همه عجله دارند،همه از تو میپرسند، ولی من بیخیالم...راستی فرقی هم میکنه مگه؟فقط 10 روز دیگه مونده تا بهانه من برای سونوگرافی تموم بشه...همه اصرار دارند بفهمند و من هیچ عجلهای ندارم...تو هرچی باشی عزیزی! ........ تو اینجا خوشی، غریب نیستی ولی من غریب و تنها...تنهایی که فقط به خاطر حضور گرم تو سردش نمیشود، ولی گاهی دلش زیاد میگیره...و تو میگذاری به حساب بدخلقیش... .. باردار هستم، کار خانه هم میکنم، شاغل هم هستم ، پایاننامه هم دارم ولی در واقع هیچ کدام از این کارها رو تمام و کمال انجام نمیدم! [ سه شنبه 19 اردیبهشت 1391 ] [ 09:41 ب.ظ ] [ ماهی سیاه کوچک ]
دلم برای دیدن خندههای تو، برای دیدن صورت زیبا و سالمت پرپر میزند...من دلم میخواد که تو رو به هر کسی نشون بدم و قربون دست و پای بلوریت بشم..دوست دارم مثل همۀ مادرای دنیا تو خرابکاری کنی و من قش قش بخندم...تو فقط بیا ، تو فقط سالم باش و منو مادر کن. [ یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 ] [ 03:01 ب.ظ ] [ ماهی سیاه کوچک ]
روزها خیلی خال و بی مفهوم میگذرند،زندگی این بود؟ یعنی من ، سهمم از زندگی همین بود؟ وقتی میبینم که جاهایی غیر از ایران مردمش چقدر با زندگی من متفاوت هست افسوس میخورم...از تهران و هوای آلودش بیزارم...از موشهای کثیفی که از گربه بزرگترن حالم به هم میخوره...از بالاشهرش ، از پایین شهرش ، از ترافیک دیوانه کنندش...من مال این شهر نیستم....من به هوای اینجا عادت ندارم. وقتی میبینم اینجا خونه داشتن یعنی وسایلت رو بچینی تو چند ده متر هوا و معلق باشی، یعنی هر وقت دلت خواست نتونی بری حیاط خونتون از درختتون آلبالو بچینی، نتونی لباساتو پهن کنی جلو آفتاب تا واسه خودشون تاب بخورن و قشنگ حموم آفتاب بگیرن....اینجا خونه مفهومی نداره! حتی اگه مال خود خود خودت باشه... دلم میگیره وقتی به این فکر میکنم که نی نی کوچولوی من نمیتونه یواشکی تو یه گوشه از خونۀ بزرگمون یواشکی خرابکاری کنه....نمیتونه توی زیرزمین خونه نقشه بکشه...نمیتونه گِل بازی کنه، نمیتونه هیچ کاری بکنه نی نی کوچولوی من.... من این زندگی بی رنگ و مصنوعی ، بدون هیچ هیجانی غیر از فحش و فحش کشی عابران عصبانی رو دوست ندارم...من میخوام متفاوت زندگی کنم...
[ سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 ] [ 02:30 ب.ظ ] [ ماهی سیاه کوچک ]
امدم تا بنویسم حرفی برای نوشتن ندارم...چیزی سنگینی کرد،مثل غذایی که خوب هضم نشده باشد سنگینی کرد ، آنقدر سنگین تا بالا بیاورم..... بالا آوردم...نمیخواستم بترسم...ترسیدم، نمیخواستم گریه کنم، زار زدم! نمیخواستم بفهمه، گند زدم...حالا من بالا آوردم...او خوابید و حسی ترشِ ترش توی دلم عذابم میده! طعم تمام شوریهای دهنم مثل زهر دهنکجی میکنه....حسِ عذابِ وجدان از وزن زیادم...حس گناه از بارداری نسنجیده و بیفکرم...! تمام حسهای بد، گلوم رو فشار میده! ترس و وحشت از کلمههای غریبه...از اعداد و از نمودارهای نافرمی که توی صفحات آزمایشم دهنکجی میکنه...منِ مسئول رو درست توی منطقۀ خطر ، بالاتر از مرز ، بالاتر از رنگ آرامبخش سبز ، توی منطقۀ نارنجیرنگ زشت قرار میده!....preecalmpsia liklihood.....POSITIVE SCREEN RESULT! کلمات زشت و غریبه پشت پلک چشمام سنگینی میکنه،آزارم میده، ....ریسک 16 برابر زنان باردار نرمال و شانس مبتلا نشدنم 1 به 6! تا فردا هزار بار میمیرم ،برای خودم نه، برای اون کوچولوی بیگناه ....برای اون که امروز پر رنگ بود ، برای تمام جنب و جوشهای ناآرام امروز کوچولوی بیگناه...من رو ببخش که آنقدر خودخواه بودم که باردار شدم... من یک اشتباه محضم! من فکر کردم اونقدر لایقم که میتونم از عهدۀ یک موجود دوست داشتنی بر بیام! من اونقدر خودخواه و احمقم که تو خیالات خام خودم زندگی ساختم ...افسوس که من لایق زندگی نبودم! من هر چقدر هم که هیچ باشم فقط به همین ذره امید سرپا ایستادم که فکر میکنم هیچ کار خدا بی حکمت نیست...خدا این موجود کوچک دوست داشتنی رو خودش حفظ میکنه... تنها چیزی که میتونم ازش بخوام اینه که فقط به خاطر این موجود بیگناهش ، تاب و توان 9 ماه رو به من ببخشه... [ یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ] [ 08:30 ب.ظ ] [ ماهی سیاه کوچک ]
چقدر این روزها خسته کنندس!نسبت به پایان نامه و درس و ادامه تحصیل و اینا حساسیت پیدا کردم!دانشگاه تهران دیگه مثل قبل برام دوست داشتنی نیست، از کنار گوی مرمری کتابخونه که رد میشم دیگه مثل قبل هوس شیطونی نمیکنم! از تصور اینکه روزی بازهم بیام دانشگاه حالم به هم میخوره! آخ که چه حالی میده تموم که کردم یه نی نی شیطون هست که حسابی سرحالم بیاره!آخخخخخخخخخخخخخخ دلم واسش ضعف میره! ..............به نینی خودم! دیگه مثل قبل کوچولو نیستی که همه دست کم بگیرنت! شب که همهجا ساکته اگه تنهایی دراز بکشم و بهت فکر کنم صدای قلبت رو خودم میتونم بشنوم...این روزها چیزی کم و کسر نداریم جز یه چیز اضافی !پایان نامه...تموم فکر و ذکرم، همل لحظاتم پر از این احساس مزخرفه! ولی مامانی تو زیاد جدی نگیر ...این نیز بگذرد...!تو فقط اون تو، غلت بزن واسه خودت و خوش باش...!
[ جمعه 1 اردیبهشت 1391 ] [ 08:41 ق.ظ ] [ ماهی سیاه کوچک ]
درد من حصار برکه نیست خیلی وقت بود از کنار دریای همیشه آبی نگذشته بودم....به عادت دیرین چشمانم را بستم تا بوی شوری آن را دوباره ببلعم..اما بویی نبود ...آبی نبود...صدای موج نبود...کسی روی موج آن سوار نبود...هیچ جنبده ای نبود تا برای درمان دردهایش لای لجن های کنار آن فرو رفته باشد...تا بود سفیدی نمک بود که چشم را آزار می داد...تا بود خشکی بود که نیشخند می زد ..خط میان افق و آسمان آبی مرزی سفید و بی ریخت بود...با نگرانی چشم می گرداندم تا شاید نشانی از آن مهربان آبی رنگ بیابم...هیچ نبود...هیچ! تا چشم کار میکرد سفیدی نمک است آبی زلال دریاچه ام...!اینجا دریای نمک من است یا کویر نمک؟کجا رفتند آرتیمیاهای صورتی رنگ، فلامینگوهای دریاچه ام به کدام آبی دیگر دچار شده اند؟چه کرده اند با آبی تیره سرزمین من؟ خودم را مقصر میبینم،مادرم ،پدرم و تک تک کسانی که روزگاری در آغوش این آبی بیکران خود را رها کردهاند را مقصر میدانم، من که سالهاست یادی از این مهربان نکردهام با دریای شوری که روز به روز بر وسعت ساحلش افزوده میشد و من حتی زحمت عبور از کنارش ندادهام مقصرم..وقتی که او نگاه ملتمسش بر چهرۀ بیخیال عابران و مسافرانی که از کنارش میگذشت خیره بود تا شاید چیزی بگوید ...تا شاید به ما مردمانی که همیشه در خوابیم تلنگری باشد ...ولی ما ندیدیم...ندیدیم و نشستیم و وقتی متوجه شدیم که دیگر کار از کار گذشته بود...علت را جستجو کردیم ،به خیالمان علت را یافتیم . راه سازی عامل اصلی خشكی دریاچه به دلیل پر كردن حفره های آب زیر زمینی ،كاهش میزان نزولات جوی (بروز پدیده خشكسالی در دهه گذشته)، پایین بودن راندمان آبیاری كشاورزی در حوزه آبریز دریاچه ارومیه، عدم تخصیص آب كافی برای تامین نیاز بیولوژیكی رودخانههای منتهی به دریاچه (حقآبه محیط زیست)، بهرهبرداری بیرویه از سفرههای آب زیرزمینی (به خصوص اراضی پست حاشیه دریاچه) و تبخیر ازسطح دریاچه ....اصرار کردیم ،اعتراض نمودیم...اما افسوس !کار از کار گذشته بود ،مسیر رودها منحرف شده بود و جادهای بی ریخت که دهن کجی میکرد ...باغات سیراب از آب رودخانهها روز به روز سبزتر میشد و دریاچه روز به روز کویر و کویرتر..!دیگر گوش شنوایی هم نیست ...مشکلات و تحریمها اجازه نفسهای آخر را هم به این آبی بیچاره نمیدهد...اگر هم کسی اعتراض میکند از ساکنان حاشیۀ این دریاچه است..دریاچه خشک ارومیه حاشیهای است بر تمام حواشی برنامههای ناتمام دولت... مردم دیگر استانها نیز خود را جدا از آذربایجان میدانند و غم مردمانش را نمیفهمند...برای آنان فارسی بودن نام خلیجشان و جنگ با مردمان عرب زبان بر روی نقشه مهمتر است از نابودی تکهای از سرزمینشان ، ولی زمانی که به نفعشان باشد اعتراض میکنند از بیتوجهی مردمان آذربایجان! دیگر زمان بحث و دعوا و خواهش و تمنا گذشته... چیچَست زیبای دوران گذشته دیگر دست از تقلا برداشته و دستش هر روز از گلیم آبیاش کوتاه و کوتاهتر میشود... نمک همچون طناب داری گریبانگیر پرندگان زیبایی شده که در آغوش آبی بیکران پناه جسته بودند...رسوب نمک بر روی بال و پر زیبایشان که روزگاری بر روی پهنۀ دریا به پرواز در میآمدند سنگینی کرد و آنها را به ورطۀ نابودی کشاند...همه چیز که زیستش و زندگیش وابسته به این آبی بیکران بود از بین رفته ....و ما هنوز در خوابیم و نمیدانیم سرزمین زیبای آذربایجان نیز نفسش وابسته به این زیستگاه است... خشکی نگین آذربایجان پایانیست برای انسانیت، برای مسئولیت در قبال مادر طبیعت و نافرمانی از قدرت مطلق برای قدر دانی از موهبتهایش...!تا دیر نشده باید بجنبیم... [ جمعه 18 فروردین 1391 ] [ 04:59 ب.ظ ] [ ماهی سیاه کوچک ]
دیروز یکی از بهترین روزهای زندگی بود...بلاخره تو رو دیدم..دکتر با حوصله تمام یکی یکی اجزای بدنت رو نشون داد...چند بار دستهای کوچولوت رو برای بابایی تکون دادی و اون هم کم مونده بود گریه کنه...من که با دیدن نگاه خوشحال تپل خان اشکم در اومد... .... نی نی عزیز من...تو 3 ماه و نیمه شدی و ما بیخبر بودیم... .... تعطیلات هم تمام شد و من هیچ فعالیتی نداشتم...تازه میفهمم ویار یعنی چه!ویار یعنی احساس وابستگی عجیب من به خوردن خیار!ویار یعنی بوهای عجیب و غریبی که سر سفره آزارم میده...بوی زهم ماهی و مرغ...!ویار یعنی اینکه گرسنه باشی و اما از دیدن غذا لذت نبری... [ سه شنبه 15 فروردین 1391 ] [ 11:03 ب.ظ ] [ ماهی سیاه کوچک ]
اسمت چیه؟.... دوست دارم اسمت قشنگ باشه...زیبا،ساده بدون پیچیدگی و با آهنگ دلنشین...جوری که هرکی پرسید اسمت چیه با شنیدن اسم قشنگت حس خوبی به تو پیدا کنه!ولی اسمهایی که دیدم هیچ کدوم به دلم نشسته! از خالههای فسقلی و دیگر دوستان و حتی هر خوانندۀ با مرامی عاجزانه طلب "اسم" میکنم!لطفاً کمکم کنید!هم دختر،هم پسر... [ چهارشنبه 24 اسفند 1390 ] [ 04:24 ب.ظ ] [ ماهی سیاه کوچک ]
|
| |
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||